۱۳۸۹ آبان ۲۷, پنجشنبه

سمفونی پاستورال


اثر آندره ژید، مترجم محمد مجلسی، نشر دنیای نو
"خداوندا!...آیا "شما" شب را به خاطر ما این قدر عمیق و زیبا آفریده اید؟ آیا به خاطر من شب را آفریده اید؟ هوا نیم گرم است، و ماه از پنجره گشوده به درون آمده است. و من به سکوت بی نهایت شب گوش می دهم، و با جذبه ای شگفت آور و بی کلام، سراسر خلقت را نیایش می کنم،...و دیگر جز با حیرت و سرگشتگی نمی توانم عبادت کنم. اگر برای عشق حد و مرزی گذاشته باشند، این آدمیان هستند که این حد و مرز را به وجود آورده اند و نه "شما"، پروردگار من!...عشق من از نظر آدمیان گناه است، اما در نظر "شما" آفریدگار من، این عشق مقدس است.
تلاش می کنم از مرزهای گناه فراتر بروم، که گناه به نظرم تحمل ناپذیر می آید. و من نمی خواهم از مسیح جدا شوم. دوست داشتن گرترود نمی تواند گناه باشد. و من نمی توانم عشق او را از قلب خود بیرون کنم، مگر آنکه قلب خود را از سینه بیرون بکشم. و چرا باید این کار را بکنم؟ وقتی که من او را دوست دارم، نمی توانم این عشق را با ترحم بیامیزم. او به عشق من نیاز دارد...خدایا! خداوندا!...به "شما" پناه می آورم. مر راهنمایی کنید...گاهی به نظرم می آید که در تاریکی فرو می روم...پنداری می خواهند بینایی را از من بگیرند و به گرترود بسپارند [...]".

۱۳۸۷ آبان ۲۵, شنبه

کارت پستال

خیلی وقت بود که قول ترجمه این داستان کوتاه را به دوستان داده بودم. امیدوارم این تاخیر را ببخشید

خواهرم به اتاقمان می آید و می گوید: «عجب منظره قشنگی!». خب، منظورش از منظره قشنگ من هستم. نگاهی به دور و بر می اندازد. میان وسایلش دنبال چیزی می گردد. من روی تختم دراز کشیده ام و درس می خوانم.
البته آنقدرها هم مشغول درس خواندن نیستم. راستش کتاب فقط جلوی چشمهایم باز است و من هر صفحه را برای مدت زمانی طولانی نگاه می کنم. هر چند دقیقه یکبار چشمهایم از جلوی کتاب فرار می کنند. بیسکوییت هم می خورم. خلاصه خواهرم به اتاق می آید و می گوید چه منظره قشنگی و بعد هم به دنبال یک چیزی می گردد. یک لیتر عطر روی خودش خالی کرده است. دقیقا می دانم که چه اتفاقی می افتد. برای همین دستم را دراز می کنم و صدای رادیو را بلند می کنم.
خواهرم با لحنی مهربان می پرسد: «کتابم را ندیده ای؟».
- می بینی که دارم درس می خوانم.
- دیدیش یا نه؟
خواهرم این عادت مزخرف را دارد که هر سوالی را دو بار تکرار کند.
- نه، کتاب لعنتی تو را ندیده ام. حتما توی توالت جا گذاشتیش.
خواهرم هجده سالش است. چهار سال بزرگتر از من است. و بدون چیزی برای خواندن به دستشویی نمی رود و بعد هم آنجا را برای قرنهای متمادی اشغال می کند. دیشب چراغ دستشویی تا ساعت دو صبح روشن بود. دلم می خواست خفه اش کنم. عادت بد دیگر او این است که دایما به من امر و نهی می کند، مخصوصا وقتی که تنها هستیم. تمام آخر هفته ها مامان و بابا می روند سراغ این یارو رسپولیه زی که تقریبا یک پسرعمو حساب می شود. خانه ای لب دریاچه دارد که من حاضرم بمیرم اما به آنجا نروم. خیلی خفه است و خود این پسر عمو جان هم شدیدا کسل کننده است. آنقدر کسالت آور است که دل آدم به حالش می سوزد. انگار که خودش هم به خاطر این حالتش از آدم معذرت خواهی می کند. در یک کلام غیرقابل تحمل است! اما مامان و بابا دیوانه قایق سواری و مردم آن اطراف هستند. هر هفته قبل از حرکت مامان چند ساعت فکر می کند که چی بپوشد و به پدرم سفارش می کندکه مبادا سوتی بدهد. هر چه که باشد موعظه گری یکی از عادات خانوادگی ما است.
آلان هم خواهرم با یک سخنرانی طولانی در مورد اینکه من باید یک بار برای همیشه مثل آدم حرف زدن را یاد بگیرم، جانم را به لبم می رساند. تا دو سال پیش تقریبا خوب با هم کنار می آمدیم. بعد رفت و با این پسره آدالبرتو دوست شد. فکرش را بکنید که یک بابایی اسمش آدالبرتو باشد. موهایش می ریزند. هر بار که می بینمش تصور می کنم که اگر خواهرم با یک کمی انرژی سرش را نوازش کند یک دسته از موهای او در دستش می ماند. برای همین همیشه این احساس را دارم که خواهرم موهایش را کنده است.
این بار خواهرم خیلی دیر دوهزاریش می افتد و می گوید: «می دانم که تو برش داشتی. زود بدش به من».
- شاید سر خورده زیر تشکت. چون که مال آدالبرتو جونت است دیشب تا صبح باهاش خوابیدی؟
باید بگویم که خوب بلدم چطوری حرصش را در بیاورم. جیغ می زند و می گوید که من همان آدم عوضی همیشگی هستم. بعد هم از اتاق بیرون می رود و در را محکم به هم می کوبد. من هم از پشت سرش داد می زنم: «ها ها! آلان کی است که مثل آدم حرف نمی زند؟».
منتظر می شوم تا صدای بوق ماشین کچل بیاید. همیشه خیلی مودبانه دوبار بوق می زند. برای همین کارهایش است که مامان دیوانه اش است. خواهرم با کفشهای پاشنه بلند در راهرو می دود و پشت سرش چند بار کلید را در قفل می چرخاند.
بلند می شوم و کتاب را از زیر تشکش در می آورم. خودم آن را آنجا گذاشته بودم. اینطوری حداقل یاد می گیرد که دیگر به حرفم گوش نکند. کتاب کلفت باحالی است. جلدش بنفش است و یک کارت پستال هم بین صفحات وسطش است. کارت پستالی بود که خودم برایش فرستاده بودم. از دیدنش عذاب وجدان بدی می گیرم. به هزار و صد دلیل باید کتاب را با عجله دوباره زیر تشک بچپانم. اما روی تخت مرتب او می نشینم. هنوز لباس خوابم تنم است و می روم زیر پتو. یک سال تابستان مامان و بابا به زور من را به یک اردوی تابستانی کنار دریا که زیر نظر کشیشها اداره می شد فرستادند و من هم حسابی از دستشان شاکی بودم. برای همین فقط برای خواهرم نامه و کارت پستال می فرستادم. دلم می خواست با آن نامه ها کاری کنم که مامان و بابا حسودیشان شود. هر چند آخر سر معلوم شد که اصلا برایشان هیچ اهمیتی نداشت. یک بار حتی فکر کردم که در نامه ها بنویسم که رو به مرگ بودم، اما آن هم هیچ فایده ای نداشت. نمی توانم بفهمم که این کارت پستال من چه ربطی به این کتاب احمقانه دوست پسر لعنتی اش دارد.
شاید یک کم دیگر درس بخوانم. وقتی سینه های آدم بزرگ می شوند تبدیل می شوند به یکی از بزرگترین بدبختی ها، چون نمی دانی که آنها را باید کجا بگذاری. من اوایل همیشه روی شکم می خوابیدم، بعد فکر کردم که شاید بهتر باشد به پهلو بخوابم چون ممکن بود که دیگر رشد نکنند. آن روزها را بیشتر با امتحان کردن لباسهای زیر خواهرم می گذراندم. این کار من حسابی عصبانی اش می کرد. خیلی زود از روی تای به هم خورده لباسهایش می فهمید که من سر کشویش بوده ام. خواهرم آدم خیلی دقیق و مرتبی است. از مدرسه گرفته تا جاهای دیگر همیشه نفر اول است. اناقمان هم همیشه رتبه اول نظم و ترتیب است. باید شش صفحه هم از تاریخ بخوانم. بی خیال. هنوز یک عالم وقت دارم.
کم کم وسوسه می شوم که یک نگاهی به این کتاب مسخره بنفش بیندازم. نویسنده اش روس است. پانصد و پنجاه صفحه. رویش نوشته شده «جلد اول»، پس حتما باید ادامه داشته باشد. لابد دایرة المعارفی چیزی است.
وقتی فبل از تعطیلات مدرسه کتابهایی را باید بخوانیم به ما می دهند اول به تعداد صفحه هایشان نگاه می کنم و این کار دیگر برایم عادت شده است. کتابهایی که مدرسه برای تعطیلاتمان می دهد بیشتر داستانهای دق آوری راجع به بچه های فقیر و یتیم هستند و حتما هدف از خواندن آنها هم این است که ما بفهمیم چه موجودات خوشبختی هستیم. دست آخر هم باید آنها را خلاصه کنیم و تلخیص کتاب چیزی به غیر از فهرست بالا بلندی از بدبختی و بیچارگی بچه های بینوا از آب در نمی آید. اظهار نظر پایانی ما هم باید در انتهای آن باشد و باید بگوییم که چقدر برای آنها متاسف هستیم. واقعا کتابهای وحشتناکی هستند...هر چند، خود تعطیلات هم هیچوقت چنگی به دل نمی زنند.
اول کتاب طوماری با عنوان مقدمه همراه با عکس نویسنده چاپ شده است. مردکه پیر. کتاب را ورق می زنم و خیلی سرسری و بی حوصله چند تا کلمه را نگاه می کنم. فقط برای این که بهفمم به غیر از اینکه کتاب دوست پسرش است، خواهرم چه چیز جالب دیگری در آن می بیند. جلوتر که می روم می بینم که او زیر بعضی از جمله هایش را خط کشیده است. مثلا این: «برخی می گویند که زنان قادرند مردی را به خاطر خصایص بدش دوست بدارند. اما من از شوهرم به خاطر تمام اخلاق خوبش و نقاط مثبتش متنفر هستم». از خودم می پرسم که آیا این جمله می تواند ربطی به آن دوست پسر کچلش داشته باشد یا خیر و اگر اینطور است بیشتر متوجه خوبیهایش است یا بدیهایش. یک جمله دیگر هم هست: «ای خدا! چطور ممکن است که گوشهایش اینقدر بدترکیب باشند؟». از این جمله خیلی خوشم می آید. تا حالا فکر نکرده بودم که گوشهای آدمها می توانند زشت باشند. حتی نمی دانم گوشهای خودم چه ریختی هستند و اگر خیلی تصادفی یکی از آنها را وسط خیابان ببنینم مسلما نمی توانم بشناسمش. دفعه بعد که آدالبرتو به خانه مان بیاید حتما گوشهایش را کنترل می کنم. هر چند که الآن هم می دانم که فاصله خیلی کمی با همان چهارتا شود مو که روی سرش مانده اند دارد.
شاید گوشهای شوهر راوی داستان پشمالو هستند. البته هنوز نفهمیده ام که راجع به گوشهای شوهرش حرف می زند یا گوشهای کس دیگر. کتاب پر است از اسمها و عناوین روسی. خلاصه این کتاب مسلما چیز افتضاحی از آب در می آید. اول کتاب هم هیچ فهرستی از عناوین داخل کتاب نیست.
باید حتما درس بخوانم. فقط یک دقیقه دیگر. بعدش کتاب را می بندم و بلند می شوم. قول می دهم. تختم را هم حتما مرتب می کنم. البته تخت خواهرم را هم به هم ریخته ام. شاید هم لباس خوابم را درآوردم و یک دوشی گرفتم. به نظرم یک کمی بو می دهم. ذهنم هنوز درگیر گوشها است. فقط می خواهم یک کمی از اول و آخر کتاب را بخوانم، بعد هم به کارهای خودم می رسم.
به این جمله می رسم: «همه خانواده های خوشبخت به هم شبیه هستند. اما هر خانواده بدبختی و مصیبتهای خاص خودش را دارد». از خودم می پرسم که خانواده ما خوشبخت است یا بدبخت. هر کدام از ما جوابی متفاوت برای این سوال داریم. پدرم ممکن است حسابی سوتی بدهد. در این فکر هستم و یک دفعه متوجه می شوم که چشمهایم که قبلا از خطی به خط دیگر می پریدند، الآن دیگر کلمات را به ترتیب دنبال می کنند.
«در خانواده ابلونسکی همه چیز زیر و رو بود. خانم خانه متوجه رابطه شوهرش با زنی فرانسوی شده بود که قبلا معلم سر خانه بچه ها بوده است. برای همین به شوهرش گفته بود که دیگر نمی تواند با او زیر یک سقف زندگی کند». جمله های بعدی توصیف سایر امورات خانه و نوکرها که برای بچه ها که به امان خدا رها شده اند غذا نمی پختند، بودند. سبک نویسنده به نظرم کمی طنزآمیر می آید.
دیگر اصلا حوصله خواندن آن شش صفحه از کتاب تاریخ را ندارم. شاید امشب بعد از شام درس بخوانم. نه. یک ساندویچ برای خودم درست می کنم و از خیر شام می گذرم. اینطوری مجبور نیستم تمام اتفاقاتی را که پیش پسرعمو رسپولیه زی افتاده است را مو به مو بشنوم. اسم شوهر راوی داستان استفانو آرکادویچ است. فکر کنم خود اوست که گوشهای پشمالو دارد. اینجا می گوید که یک کمی هم چاق است. البته شاید یک کمی عقب تر بود. آنجایی که راوی سرش جیغ و داد می کرد به نظرم یک کمی چاق و کوتاه آمد. درست مثل پدرم. شاید چون موهای روی گوشش شنواییش را کم کرده اند زنش آن همه جیغ می کشد تا بگوید نامه ای بدون امضا به دستش رسیده است و شوهرش هم درست عین احمقها بی تفاوت جلویش ایستاده است و می خندد. حالش را خوب می فهمم. خیلی وقتها وقتی خبر بدی می رسد آدم از روی ناچاری می خندد. البته این خنده ها اصلا جالب نیستند. خود من هر چقدر ناراحتی ام بیشتر باشد بر عکس بقیه که قیافه ماتم زده به خودشان می گیرند، خنده ام می گیرد. فکر می کنم که ماتم گرفتگی بقیه به خاطر این است که آن خبر بد زیاد هم برایشان مهم نیست.
در این فکر و خیالها که هستم به خواندن کتاب ا دامه می دهم. می خواهم ببینم که آیا استفانو موفق می شود که سر و ته قضیه را هم بیاورد یا نه. خیلی جالب است که موقع کتاب خواندن می توانم در ذهنم صحنه های داستان را مجسم کنم: صورت راوی داستان و کارهایی که شوهرش می کند و .... خیلی دلم می خواهد که زیر این جمله را خط بکشم: « استفانو می گوید: باید خود را سرمست رویای دیگر، که همان زندگی است بکنم». به نظرم خیلی بهتر از جمله هایی است که خواهرم زیرشان را خط کشیده است. مداد دم دستم نیست. با ناخنم زیرش را خط می کشم و گوشه صفحه را تا می زنم. اینطوری راحت پیدایش می کنم. شاید هم یکبار در انشا ازش استفاده کردم و اگر معلم ایتالیایی مان هم بگوید چرت است، همانجا حالیش می کنم که جمله خود تولستوی است.
بیسکوییتهایم تمام شده اند. حتی خورده های ته جعبه را هم خورده ام. با کتاب از جایم بلند می شوم و انگشتم را لای آن می گذارم تا صفحه را گم نکنم.
نمی دانم چرا یخچال خانه ما پر از غذاهای پس مانده است. لیموهای خشک و نصف شده، فنجانهایی که دور دهانه اش قهوه خشک ماسیده است و بسته های ژامبون مانده مال شش ماه پیش. انگار که مامان موقع خرید فقط پس مانده ها را می خرد. باز هم خوب است که ته یخچال یک بسته چیپس تازه پیدا می کنم. مامان حتما برای روز مبادا و مواقعی که کسی سر زده از راه برسد، قایمشان کرده است و چون به غیر از آن پسره کچل کسی به خانه مان نمی آید، چیپسهای مهمانها را بر می دارم و به حمام می روم. شیر آب را باز می کنم و با کتاب لبه وان می نشینم. به نظرم می آید که درست عین خواهرم شده باشم. کتاب می خوانم و هر از چند گاهی آب داغ را بیشتر باز می کنم تا آب داخل وان یخ نکند. به صفحاتی که خوانده ام نگاه می کنم که کم هم نیستند. خواهرم با دیدن من در این وضعیت چه فکری می کند؟ به مامان و بابا و پسر عمو رسپولیه زی فکر می کنم. اصلا نمی خواهم جای آنها باشم. هر بار که حواسم با این فکر ها پرت می شود کتاب را تکان می دهم، این بار یک دفعه از دستم لیز می خورد. زود می گیرمش که داخل آب نیفتد، اما کارت پستالم از لای آن سر می خورد و روی آب داخل وان شناور می شود. فوتش می کنم تا حرکت کند. قایقهای روی کارت پستال داخل وان حمام شنا می کنند.

از کتاب "خواندن و عاشق شدن" اثر آناماریا تستا

۱۳۸۷ شهریور ۲۶, سه‌شنبه

زندگی و مرگ پهلوانان در شاهنامه


زندگی و مرگ پهلوانان در شاهنامه - دکتر محمد اسلامی ندوشن - شرکت سهامی انتشار - چاپ هفتم - 3750 تومان

در زبان فارسی چند کتاب هست که طی قرنها، قوت قوم ایرانی بوده است. یکی از آنها و شاید برتر از همه آنها شاهنامه فردوسی است. پیوند مردم با سواد و حتی کم سواد ایران با آثار بزرگ ادبی خود، پیوندی مستمر و همراه با ارادت و اعتقاد بوده است. تنها در دوران ماست که این پیوند سستی گرفته و به همین سبب است که ما در بین تحصیلکرده های کشور خود، که بعضی از آنها مدرک معتبر علمی یا مقامهای مهم هم دارند، یه این همه روح های عبوس و نازا و حریص و نا آرام بر می خوریم. این روانها چون نهالهایی که آفتاب نیده باشند، از جوهر حیات بی بهره مانده اند.

دکتر ندوشن در سال 1348 این گونه کتاب خود را با عنوان "زندگی و مرگ پهلوانان در شاهنامه" آغاز می کند. شاهنامه ای که به اعتقاد وی "به ما می آموزد که چگونه باید زندگی کرد و چگونه باید مرد. او می تواند به یاری نسل سرگردان کنونی بیاید و روح مغرور و ملتهب او را مایه تنبه و تسکین باشد".
کتاب از دو بخش تشکیل شده است: شناخت فردوسی که در آن به طریقی خلاصه اما جامع و و بیانی شیوا و در عین حال ساده که باعث تحریک حس کنجکاوی خواننده می شود به بیان حقایقی در مورد شخصیت فردوسی، دلایل نگارش شاهنامه، حقایق تاریخی زمان، سلطان محمود غزنوی و مردان و زنان شاهنامه و غیره توضیح داده می شود. که شخصا خواندن قسمتهای مربوط به سلطان محمود غزنوی را شدیدا به همگان توصیه می کنم. اگر کسی فرصت خواندن آن قسمت را داشت مسلما متوجه علت این توصیه خواهد شد.
در بخش دوم که به پهلوانان شاهنامه اختصاص دارد زندگی و مرگ ضحاک ماردوش، فریدون فرخ،سیاوش، فرود، پیران سپهدار، رستم جهان پهلوان و بالاخره بهرام چوبینه به تصویر کشیده می شود. ابیات شاهنامه همراه با توضیحات دکتر ندوشن در ناخداگاه انسان تاثیری می گذارد که نمی توان از اشک ریختن اجتناب کرد.

جای تاسف است که از سال 1348 تا کنون این کتاب که با هدف "آشنایی جوانان به شاهنامه و دنیای شگفت انگیز" آن نوشته شده است، تا کنون فقط 7 بار تجدید چاپ شده است. مساله ای که به خودی خود بیانگر غفلت خواسته یا ناخواسته جامعه امروز از هویت اصلی ایرانی است.

۱۳۸۷ مرداد ۱۳, یکشنبه

سرخی تو از من

سرخی تو از من
اثر سپیده شاملو، نشر مرکز، تهران، چاپ پنجم 1386، قیمت: 3600 تومان

«اینجا تهران است. سه شنبه ی آخر سال است و هوا بوی دود می دهد. صدای سیگارت، فشفشه و نارنجک لحظه ای قطع نمی شود. آسمان یک دست خاکستری است و بادی ملایم لباسها و ملافه هایی را که روی بند رختها پهن شده تکان می دهد. اداره هواشناسی پیش بینی کرده است امروز باران خواهد بارید. گل فروشهای سر چهار راه فشفشه و موشک می فروشند. هر از چند گاه راننده ای در حالی که ی چشمش به چراغ قرمز است شیشه را پایین می کشد، قیمت می گیرد و چانه می زند. گاهی هم معامله ای انجام می شود».دیروز (11 مرداد) خیلی با عجله کتاب را خریدم. یعنی در حال مبارزه ای با خودم بودم که به همان یک کتاب قناعت کنم یا مثل همیشه دوتا که یک دفعه چشمم به اسم نویسنده خورد...هنوز چیزی را با اطمینان نمی دانم. اما فکر می کنم که نویسنده نسبتی نزدیک با احمد شاملو دارد . تنها چیزی که از کتاب خواندم همان چند خط اولی است که اینجا نوشته ام. ساناز که کتاب را دستم دید گفت: «من که دیگه اهل رمان پمان نیستم». خندیدم و با کلی ژست روشنفکرانه گفتم بستگی به رمانش دارد. غروب در خانه با پدرجانمان تنها بودم. سرم از درست کردن شام که خلوت شد از روی کنجکاوی رفتم سراغ کتاب. همان چند جمله اول حسابی مجذوبم کرده بود. به صفحه 30 که رسیدم توی دلم کلی به خودم فحش دادم که چرا این کتاب را خریده ام. اما اینقدر هنر نویسنده در درگیر کردن خواننده بالا بود که تا ساعت 12 نصف بیشترش را خوانده بودم و اگر خسته نبودم شاید همان دیشب تمامش می کردم. وقتی هم که خوابیدم از خرید کتاب خیلی هم خوشحال بودم. اول داستان عین تکه های یک پازل هزار تیکه می ماند و مدام در حال فکر کردن هستی که کدام دو تکه را می توانی به هم ربط بدهی. در عین حال هر خطی که می خوانی به وسط درگیریهای ذهن هر کدام از قهرمانهای داستان رئالی هستی که در هر لحظه به چند ده چیز متفاوت فکر می کنند. در عین حال هر چقدر هم که جلوتر می روی می فهمی که تمام محاسبات ذهنیت در مورد دو تکه پازل کاملا غلط از آب در می آید. داستان ریتمی روانکاوانه و در بعضی جاها ترحم برانگیز دارد. زمان وقوع آن می تواند همین روزهای همین سال 87 باشد چون محیط جدید است و سمبل داستان همین برج میلاد هنوز تمام نشده مان است. ممکن است کسی ابتدا فکر کند که شاید داستان روندی فمینیستی دارد اما محتوای داستان حقیقتی تلخ در مورد یکی از ناگوارترین پدیده هایی است که امروز در ایران کسی حاضر به بحث در مورد آن نیست و به اعتقاد من در سالهای آینده مثل همین ایدز بلای جامعه مان می شود. ک.و.د.ک آ.ز.ار.ی! این مساله یکی از نابه هنجارترین اخلاقهای ناسالم اجتماعی است که از آنجایی که کودکان را مورد حمله خودش قرار می دهد مثل بیماری خفته ای می ماند که فقط بعد از سن بلوغ علایم روحی و روانی خطرناکش را بروز می دهد. ترس از بیان آن و تلاش در مخفی کردن از یک طرف و بی تفاونی کاملا خواسته و آگاهانه جامعه نسبت به این مساله همه دست به دست هم می دهند تا قربانیان آن با مشکلات بسیار وخیم تر از سایر بیماریهای روانی وارد جامعه ای سنتی و در عین حال غربزده ای مثل جامعه ایران بشوند که برای هیچ چیز رحم و مروتی قایل نیست. هنر نویسنده در برقراری پیوند منطقی بین تمام شخصیتها و گذشته آنها واقعا ستودنی است و فکر می کنم تاثیر گذاری داستان هم در همین هنر نویسنده نهفته باشد. نمی خواهم زیاد در مورد خود داستان چیزی بنویسم چون دوست دارم هر کسی که آن را نخوانده است مثل من موقع خواندن کتاب غافلگیر شده و چشمهایش از تعجب گرد شوند. فقط همین قدر می توانم بگویم که وقتی کتاب تمام شد دوباره دو صفحه اول را خواندم و تازه رابطه منطقی با تمام توصیفهای شب چهارشنبه سوری را کشف کردم. مخصوصا وقتی در مورد نویسنده ای اینگونه صحبت می کرد: «زنی در خانه اش که اتاقی است پر از کتاب، خودکارش را روی میز می گذارد، سیگاری آتش می زند و اولین فصل کتاب تازه اش را با صدای بلند برای خودش می خواند».جمله آخر کتاب باز از همین زن می گوید: «مستانه در پایان آخرین جمله کتابش نقطه می گذارد و نفس بلندی می کشد».و من فکر می کنم که این مستانه خود سپیده شاملو است...چون مستانه در متن داستان فقط یک جا حاضر بود و حضورش هم چندان تاثیری در جریان امور نداشت. شاید فقط یک ناظر...!

اسپارتاکوس


اسپارتاکوس

اثر هوارد فاست، ترجمه ابراهیم یونسی، موسسه انتشارات امیرکبیر، تهران، چاپ هفتم 1387، قیمت: 1370 تومان

به خاطر علاقه شخصی که به تاریخ، بالاخص تاریخ ایتالیا و روم باستان دارم همیشه با کنجکاوی خاصی فیلمها و کتابهای مربوط به دوران اوج امپراطوری روم را دنبال می کنم. سقوط امپراطوری روم در اوج جلال و جبروت، نفوذ فساد به لایه های بالای قدرت جامع و سلسله داستانهای مربوط به بردگی کشاندن مردم آزاد داستانی است که شاید در طول تاریخ برای اقوام دیگر هم تکرار شده باشد اما به خاطر اهمیت روم باستان تاثیر گذارتر و چه بسا واقعی تر و به روز تر است.
هوارد فاست کتاب را در سال 1951 نوشته است و شاید به دلیل مجموعه بحرانهایی که در در زمان کودکی اش جامعه آمریکا با آن دست به گریبان بوده است، او هم رویای اسپارتاکوس زمان خود را در سر داشته است. خود وی هدف از نوشتن کتاب را این گونه توصیف می کند: «این داستان را بدین منظور نوشتم تا کسانی که آن را می خوانند، خواه فزرندانم یا دیگران، در راه بهبود آینده مغشوشمان نیرو بگیرند و بر ضد ظلم و بیداد مبارزه کنند. شاید که رویای اسپارتاکوس در زمان ما به حقیقت بپیوندد». نمی خواهم زیاد کلیشه ای صحبت کنم. اما کتابهایی مثل اسپارتاکوس همیشه من را قانع می کنند که گذشته به نوعی آینه آینده است. و فکر می کنم آینده شبیه سرنوشت روم منتظر خیلی از جوامع امروزی است. هر وقت که شرف و حیثیت انسانی به بازی گرفته می شود نتیجه آن شورشی است همانند قیام اسپارتاکوس...اما چرخه این بازی و این شورشها دوباره از سر گرفته می شود. کتاب با این جمله ها تمام می شود:« مادامی که انسانها زحمت بکشند و دیگران از ثمره زحمتشان استفاده کنند نام اسپارتاکوس فراموش نخواهد شد. گاه به نجوا بر زبانها خواهد گذشت و زمانی در اوج خواهد آمد و با صدای رسا به گوشها خواهد رسید».
من معتقدم که به عنوان فرزندی از نسل آدم فقط یک بار روی این کره خاکی زندگی خواهم کرد. اما نمی دانم چرا این احساس را دارم که هیچگاه مثل امروز برده داری، البته از نوع مدرن آن، عرصه را بر انسان تنگ نکرده است. به عنوان ساکنان جهان سوم تحت نفوذ و کنترل قدرتهایی هستیم که از ترس دوباره سر بلند کردنمان از هر وسیله ای بر عقب مانده نگه داشتنمان استفاده می کنند. تازه وضع ما ایرانیها نسبت به سایر کشورهای جهان سوم بهتر است. البته این هم شاید ناشی از غرور ما نسبت به ایرانی بودن خودمان است که نه تنها خودمان را جهان سومی تصور نمی کنیم بلکه همیشه این باور را داریم که مثلا از خود اروپاییها و غربیها هم جلوتر و پیشرفته تر هستیم. از طرف دیگر یک نوع برده داری داخلی هم وجود دارد که از بین خود ما ریشه دوانیده و مطابق آن ضربه ای که از بیرون وارد می شود به ما صدمه می زند. من منتظر ظهور اسپارتاکوس ایرانی نیستم. کلا با هر نوع خشونت و فاصله از منطق مخالف هستم. همیشه فکر می کنم که بهترین راه برای شکستن این عقب ماندگی روی آوردن به فرهنگ و مسلح شدن با زبان منطق و قدرت تفکر است. شاید اگر اسپارتاکوس هم سوادی داشت و می توانست از راه افکار وارد زندگی مردم روم شود دچار آن شکست مفتضحانه نمی شد.
سوای برداشتهای شخصی و احساسی که در مورد خواندن کتاب در من به وجود می آمد باید بگویم که متاسفانه شاید به خاطر نوع ترجمه کتاب که بدبختانه کاملا مشخص بود که تحت سانسور شدیدی به چاپ رسیده است برقراری ارتباط با داستان سخت بود. تا حدودی خودم را مجبور به تعقیب کتاب می کردم و برای همین خواندش زیاد طول کشید. شاید اگر نسخه ای اصلی ازکتاب داشتم ارتباط منطقی آن برایم روشنتر بود و داستان را روانتر دنبال می کردم. چیزی که در ترجمه خیلی خنده دار بود این بود که همه جا به جای واژه «عرق» از «نوشیدنی» استفاده شده بود. مثلا وقتی که صحبت از کار سخت اسپارتاکوس در معدن بود جمله هایی با این مضمون «شدیدا نوشیدنی می ریخت» و یا «قطره های نوشیدنی از روی بدنش بر زمین می ریخت» باعث کلافگی می شد. چون بعدا صحبت از نوشیدنی می شد که آنها می خوردند و تشخیص اینکه بالاخره کدام نوشیدنی عرق بوده است و کدام نه یک کمی سخت می شد. البته این مساله ای است تحمیلی و نمی توان به خاطر آن به مترجم خرده گرفت. سانسور در مورد ترجمه های کتابها به فارسی آنقدر در جریان متن کتاب می تواند تاثیر گذار باشد که تا حدودی داستان اصلی را از مسیر خود منحرف می کند.
اگر زمان بود و حوصله شاید یک مقاله در مورد سانسور در ترجمه در ایران را که در یک کتاب به ایتالیایی خواندم ترجمه و اینجا منتقل کنم.