سرخی تو از من
اثر سپیده شاملو، نشر مرکز، تهران، چاپ پنجم 1386، قیمت: 3600 تومان
اثر سپیده شاملو، نشر مرکز، تهران، چاپ پنجم 1386، قیمت: 3600 تومان
«اینجا تهران است. سه شنبه ی آخر سال است و هوا بوی دود می دهد. صدای سیگارت، فشفشه و نارنجک لحظه ای قطع نمی شود. آسمان یک دست خاکستری است و بادی ملایم لباسها و ملافه هایی را که روی بند رختها پهن شده تکان می دهد. اداره هواشناسی پیش بینی کرده است امروز باران خواهد بارید. گل فروشهای سر چهار راه فشفشه و موشک می فروشند. هر از چند گاه راننده ای در حالی که ی چشمش به چراغ قرمز است شیشه را پایین می کشد، قیمت می گیرد و چانه می زند. گاهی هم معامله ای انجام می شود».دیروز (11 مرداد) خیلی با عجله کتاب را خریدم. یعنی در حال مبارزه ای با خودم بودم که به همان یک کتاب قناعت کنم یا مثل همیشه دوتا که یک دفعه چشمم به اسم نویسنده خورد...هنوز چیزی را با اطمینان نمی دانم. اما فکر می کنم که نویسنده نسبتی نزدیک با احمد شاملو دارد . تنها چیزی که از کتاب خواندم همان چند خط اولی است که اینجا نوشته ام. ساناز که کتاب را دستم دید گفت: «من که دیگه اهل رمان پمان نیستم». خندیدم و با کلی ژست روشنفکرانه گفتم بستگی به رمانش دارد. غروب در خانه با پدرجانمان تنها بودم. سرم از درست کردن شام که خلوت شد از روی کنجکاوی رفتم سراغ کتاب. همان چند جمله اول حسابی مجذوبم کرده بود. به صفحه 30 که رسیدم توی دلم کلی به خودم فحش دادم که چرا این کتاب را خریده ام. اما اینقدر هنر نویسنده در درگیر کردن خواننده بالا بود که تا ساعت 12 نصف بیشترش را خوانده بودم و اگر خسته نبودم شاید همان دیشب تمامش می کردم. وقتی هم که خوابیدم از خرید کتاب خیلی هم خوشحال بودم. اول داستان عین تکه های یک پازل هزار تیکه می ماند و مدام در حال فکر کردن هستی که کدام دو تکه را می توانی به هم ربط بدهی. در عین حال هر خطی که می خوانی به وسط درگیریهای ذهن هر کدام از قهرمانهای داستان رئالی هستی که در هر لحظه به چند ده چیز متفاوت فکر می کنند. در عین حال هر چقدر هم که جلوتر می روی می فهمی که تمام محاسبات ذهنیت در مورد دو تکه پازل کاملا غلط از آب در می آید. داستان ریتمی روانکاوانه و در بعضی جاها ترحم برانگیز دارد. زمان وقوع آن می تواند همین روزهای همین سال 87 باشد چون محیط جدید است و سمبل داستان همین برج میلاد هنوز تمام نشده مان است. ممکن است کسی ابتدا فکر کند که شاید داستان روندی فمینیستی دارد اما محتوای داستان حقیقتی تلخ در مورد یکی از ناگوارترین پدیده هایی است که امروز در ایران کسی حاضر به بحث در مورد آن نیست و به اعتقاد من در سالهای آینده مثل همین ایدز بلای جامعه مان می شود. ک.و.د.ک آ.ز.ار.ی! این مساله یکی از نابه هنجارترین اخلاقهای ناسالم اجتماعی است که از آنجایی که کودکان را مورد حمله خودش قرار می دهد مثل بیماری خفته ای می ماند که فقط بعد از سن بلوغ علایم روحی و روانی خطرناکش را بروز می دهد. ترس از بیان آن و تلاش در مخفی کردن از یک طرف و بی تفاونی کاملا خواسته و آگاهانه جامعه نسبت به این مساله همه دست به دست هم می دهند تا قربانیان آن با مشکلات بسیار وخیم تر از سایر بیماریهای روانی وارد جامعه ای سنتی و در عین حال غربزده ای مثل جامعه ایران بشوند که برای هیچ چیز رحم و مروتی قایل نیست. هنر نویسنده در برقراری پیوند منطقی بین تمام شخصیتها و گذشته آنها واقعا ستودنی است و فکر می کنم تاثیر گذاری داستان هم در همین هنر نویسنده نهفته باشد. نمی خواهم زیاد در مورد خود داستان چیزی بنویسم چون دوست دارم هر کسی که آن را نخوانده است مثل من موقع خواندن کتاب غافلگیر شده و چشمهایش از تعجب گرد شوند. فقط همین قدر می توانم بگویم که وقتی کتاب تمام شد دوباره دو صفحه اول را خواندم و تازه رابطه منطقی با تمام توصیفهای شب چهارشنبه سوری را کشف کردم. مخصوصا وقتی در مورد نویسنده ای اینگونه صحبت می کرد: «زنی در خانه اش که اتاقی است پر از کتاب، خودکارش را روی میز می گذارد، سیگاری آتش می زند و اولین فصل کتاب تازه اش را با صدای بلند برای خودش می خواند».جمله آخر کتاب باز از همین زن می گوید: «مستانه در پایان آخرین جمله کتابش نقطه می گذارد و نفس بلندی می کشد».و من فکر می کنم که این مستانه خود سپیده شاملو است...چون مستانه در متن داستان فقط یک جا حاضر بود و حضورش هم چندان تاثیری در جریان امور نداشت. شاید فقط یک ناظر...!

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر