اسپارتاکوس
اثر هوارد فاست، ترجمه ابراهیم یونسی، موسسه انتشارات امیرکبیر، تهران، چاپ هفتم 1387، قیمت: 1370 تومان
به خاطر علاقه شخصی که به تاریخ، بالاخص تاریخ ایتالیا و روم باستان دارم همیشه با کنجکاوی خاصی فیلمها و کتابهای مربوط به دوران اوج امپراطوری روم را دنبال می کنم. سقوط امپراطوری روم در اوج جلال و جبروت، نفوذ فساد به لایه های بالای قدرت جامع و سلسله داستانهای مربوط به بردگی کشاندن مردم آزاد داستانی است که شاید در طول تاریخ برای اقوام دیگر هم تکرار شده باشد اما به خاطر اهمیت روم باستان تاثیر گذارتر و چه بسا واقعی تر و به روز تر است.
هوارد فاست کتاب را در سال 1951 نوشته است و شاید به دلیل مجموعه بحرانهایی که در در زمان کودکی اش جامعه آمریکا با آن دست به گریبان بوده است، او هم رویای اسپارتاکوس زمان خود را در سر داشته است. خود وی هدف از نوشتن کتاب را این گونه توصیف می کند: «این داستان را بدین منظور نوشتم تا کسانی که آن را می خوانند، خواه فزرندانم یا دیگران، در راه بهبود آینده مغشوشمان نیرو بگیرند و بر ضد ظلم و بیداد مبارزه کنند. شاید که رویای اسپارتاکوس در زمان ما به حقیقت بپیوندد». نمی خواهم زیاد کلیشه ای صحبت کنم. اما کتابهایی مثل اسپارتاکوس همیشه من را قانع می کنند که گذشته به نوعی آینه آینده است. و فکر می کنم آینده شبیه سرنوشت روم منتظر خیلی از جوامع امروزی است. هر وقت که شرف و حیثیت انسانی به بازی گرفته می شود نتیجه آن شورشی است همانند قیام اسپارتاکوس...اما چرخه این بازی و این شورشها دوباره از سر گرفته می شود. کتاب با این جمله ها تمام می شود:« مادامی که انسانها زحمت بکشند و دیگران از ثمره زحمتشان استفاده کنند نام اسپارتاکوس فراموش نخواهد شد. گاه به نجوا بر زبانها خواهد گذشت و زمانی در اوج خواهد آمد و با صدای رسا به گوشها خواهد رسید».
من معتقدم که به عنوان فرزندی از نسل آدم فقط یک بار روی این کره خاکی زندگی خواهم کرد. اما نمی دانم چرا این احساس را دارم که هیچگاه مثل امروز برده داری، البته از نوع مدرن آن، عرصه را بر انسان تنگ نکرده است. به عنوان ساکنان جهان سوم تحت نفوذ و کنترل قدرتهایی هستیم که از ترس دوباره سر بلند کردنمان از هر وسیله ای بر عقب مانده نگه داشتنمان استفاده می کنند. تازه وضع ما ایرانیها نسبت به سایر کشورهای جهان سوم بهتر است. البته این هم شاید ناشی از غرور ما نسبت به ایرانی بودن خودمان است که نه تنها خودمان را جهان سومی تصور نمی کنیم بلکه همیشه این باور را داریم که مثلا از خود اروپاییها و غربیها هم جلوتر و پیشرفته تر هستیم. از طرف دیگر یک نوع برده داری داخلی هم وجود دارد که از بین خود ما ریشه دوانیده و مطابق آن ضربه ای که از بیرون وارد می شود به ما صدمه می زند. من منتظر ظهور اسپارتاکوس ایرانی نیستم. کلا با هر نوع خشونت و فاصله از منطق مخالف هستم. همیشه فکر می کنم که بهترین راه برای شکستن این عقب ماندگی روی آوردن به فرهنگ و مسلح شدن با زبان منطق و قدرت تفکر است. شاید اگر اسپارتاکوس هم سوادی داشت و می توانست از راه افکار وارد زندگی مردم روم شود دچار آن شکست مفتضحانه نمی شد.
سوای برداشتهای شخصی و احساسی که در مورد خواندن کتاب در من به وجود می آمد باید بگویم که متاسفانه شاید به خاطر نوع ترجمه کتاب که بدبختانه کاملا مشخص بود که تحت سانسور شدیدی به چاپ رسیده است برقراری ارتباط با داستان سخت بود. تا حدودی خودم را مجبور به تعقیب کتاب می کردم و برای همین خواندش زیاد طول کشید. شاید اگر نسخه ای اصلی ازکتاب داشتم ارتباط منطقی آن برایم روشنتر بود و داستان را روانتر دنبال می کردم. چیزی که در ترجمه خیلی خنده دار بود این بود که همه جا به جای واژه «عرق» از «نوشیدنی» استفاده شده بود. مثلا وقتی که صحبت از کار سخت اسپارتاکوس در معدن بود جمله هایی با این مضمون «شدیدا نوشیدنی می ریخت» و یا «قطره های نوشیدنی از روی بدنش بر زمین می ریخت» باعث کلافگی می شد. چون بعدا صحبت از نوشیدنی می شد که آنها می خوردند و تشخیص اینکه بالاخره کدام نوشیدنی عرق بوده است و کدام نه یک کمی سخت می شد. البته این مساله ای است تحمیلی و نمی توان به خاطر آن به مترجم خرده گرفت. سانسور در مورد ترجمه های کتابها به فارسی آنقدر در جریان متن کتاب می تواند تاثیر گذار باشد که تا حدودی داستان اصلی را از مسیر خود منحرف می کند.
اگر زمان بود و حوصله شاید یک مقاله در مورد سانسور در ترجمه در ایران را که در یک کتاب به ایتالیایی خواندم ترجمه و اینجا منتقل کنم.
هوارد فاست کتاب را در سال 1951 نوشته است و شاید به دلیل مجموعه بحرانهایی که در در زمان کودکی اش جامعه آمریکا با آن دست به گریبان بوده است، او هم رویای اسپارتاکوس زمان خود را در سر داشته است. خود وی هدف از نوشتن کتاب را این گونه توصیف می کند: «این داستان را بدین منظور نوشتم تا کسانی که آن را می خوانند، خواه فزرندانم یا دیگران، در راه بهبود آینده مغشوشمان نیرو بگیرند و بر ضد ظلم و بیداد مبارزه کنند. شاید که رویای اسپارتاکوس در زمان ما به حقیقت بپیوندد». نمی خواهم زیاد کلیشه ای صحبت کنم. اما کتابهایی مثل اسپارتاکوس همیشه من را قانع می کنند که گذشته به نوعی آینه آینده است. و فکر می کنم آینده شبیه سرنوشت روم منتظر خیلی از جوامع امروزی است. هر وقت که شرف و حیثیت انسانی به بازی گرفته می شود نتیجه آن شورشی است همانند قیام اسپارتاکوس...اما چرخه این بازی و این شورشها دوباره از سر گرفته می شود. کتاب با این جمله ها تمام می شود:« مادامی که انسانها زحمت بکشند و دیگران از ثمره زحمتشان استفاده کنند نام اسپارتاکوس فراموش نخواهد شد. گاه به نجوا بر زبانها خواهد گذشت و زمانی در اوج خواهد آمد و با صدای رسا به گوشها خواهد رسید».
من معتقدم که به عنوان فرزندی از نسل آدم فقط یک بار روی این کره خاکی زندگی خواهم کرد. اما نمی دانم چرا این احساس را دارم که هیچگاه مثل امروز برده داری، البته از نوع مدرن آن، عرصه را بر انسان تنگ نکرده است. به عنوان ساکنان جهان سوم تحت نفوذ و کنترل قدرتهایی هستیم که از ترس دوباره سر بلند کردنمان از هر وسیله ای بر عقب مانده نگه داشتنمان استفاده می کنند. تازه وضع ما ایرانیها نسبت به سایر کشورهای جهان سوم بهتر است. البته این هم شاید ناشی از غرور ما نسبت به ایرانی بودن خودمان است که نه تنها خودمان را جهان سومی تصور نمی کنیم بلکه همیشه این باور را داریم که مثلا از خود اروپاییها و غربیها هم جلوتر و پیشرفته تر هستیم. از طرف دیگر یک نوع برده داری داخلی هم وجود دارد که از بین خود ما ریشه دوانیده و مطابق آن ضربه ای که از بیرون وارد می شود به ما صدمه می زند. من منتظر ظهور اسپارتاکوس ایرانی نیستم. کلا با هر نوع خشونت و فاصله از منطق مخالف هستم. همیشه فکر می کنم که بهترین راه برای شکستن این عقب ماندگی روی آوردن به فرهنگ و مسلح شدن با زبان منطق و قدرت تفکر است. شاید اگر اسپارتاکوس هم سوادی داشت و می توانست از راه افکار وارد زندگی مردم روم شود دچار آن شکست مفتضحانه نمی شد.
سوای برداشتهای شخصی و احساسی که در مورد خواندن کتاب در من به وجود می آمد باید بگویم که متاسفانه شاید به خاطر نوع ترجمه کتاب که بدبختانه کاملا مشخص بود که تحت سانسور شدیدی به چاپ رسیده است برقراری ارتباط با داستان سخت بود. تا حدودی خودم را مجبور به تعقیب کتاب می کردم و برای همین خواندش زیاد طول کشید. شاید اگر نسخه ای اصلی ازکتاب داشتم ارتباط منطقی آن برایم روشنتر بود و داستان را روانتر دنبال می کردم. چیزی که در ترجمه خیلی خنده دار بود این بود که همه جا به جای واژه «عرق» از «نوشیدنی» استفاده شده بود. مثلا وقتی که صحبت از کار سخت اسپارتاکوس در معدن بود جمله هایی با این مضمون «شدیدا نوشیدنی می ریخت» و یا «قطره های نوشیدنی از روی بدنش بر زمین می ریخت» باعث کلافگی می شد. چون بعدا صحبت از نوشیدنی می شد که آنها می خوردند و تشخیص اینکه بالاخره کدام نوشیدنی عرق بوده است و کدام نه یک کمی سخت می شد. البته این مساله ای است تحمیلی و نمی توان به خاطر آن به مترجم خرده گرفت. سانسور در مورد ترجمه های کتابها به فارسی آنقدر در جریان متن کتاب می تواند تاثیر گذار باشد که تا حدودی داستان اصلی را از مسیر خود منحرف می کند.
اگر زمان بود و حوصله شاید یک مقاله در مورد سانسور در ترجمه در ایران را که در یک کتاب به ایتالیایی خواندم ترجمه و اینجا منتقل کنم.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر