۱۳۸۹ آبان ۲۷, پنجشنبه

سمفونی پاستورال


اثر آندره ژید، مترجم محمد مجلسی، نشر دنیای نو
"خداوندا!...آیا "شما" شب را به خاطر ما این قدر عمیق و زیبا آفریده اید؟ آیا به خاطر من شب را آفریده اید؟ هوا نیم گرم است، و ماه از پنجره گشوده به درون آمده است. و من به سکوت بی نهایت شب گوش می دهم، و با جذبه ای شگفت آور و بی کلام، سراسر خلقت را نیایش می کنم،...و دیگر جز با حیرت و سرگشتگی نمی توانم عبادت کنم. اگر برای عشق حد و مرزی گذاشته باشند، این آدمیان هستند که این حد و مرز را به وجود آورده اند و نه "شما"، پروردگار من!...عشق من از نظر آدمیان گناه است، اما در نظر "شما" آفریدگار من، این عشق مقدس است.
تلاش می کنم از مرزهای گناه فراتر بروم، که گناه به نظرم تحمل ناپذیر می آید. و من نمی خواهم از مسیح جدا شوم. دوست داشتن گرترود نمی تواند گناه باشد. و من نمی توانم عشق او را از قلب خود بیرون کنم، مگر آنکه قلب خود را از سینه بیرون بکشم. و چرا باید این کار را بکنم؟ وقتی که من او را دوست دارم، نمی توانم این عشق را با ترحم بیامیزم. او به عشق من نیاز دارد...خدایا! خداوندا!...به "شما" پناه می آورم. مر راهنمایی کنید...گاهی به نظرم می آید که در تاریکی فرو می روم...پنداری می خواهند بینایی را از من بگیرند و به گرترود بسپارند [...]".

هیچ نظری موجود نیست: