اول و آخرش، فکرش را که بکنی می بینی زندگی درست عین یک سربالایی دلنشین است. هی بالا می روی. خسته که می شوی می ایستی و راهی که مانده است را نگاه می کنی. و بسته به حال و روزت یا خوشحال می شوی یا غم دنیا را به دلت می ریزند. هیچوقت شاید قله را نبینی ولی دلت می خواهد باز هم بالاتر بروی. اگر هم در وقت استراحت مسیری را که طی کرده ای نگاه کنی اگر منصف باشی نباید زیاد ناراحت بشوی. جاهایی که پایت لغزیده است یاد گرفته ای چطور باید قدمهایت را محکم تر برداری و آنجایی که نفست بند آمده است سرت را بلند کرده ای و از خدا کمک خواسته ای که همیشه دستت را گرفته است. گاهی اوقات دست خدا به چند متر پایین تر هدایتت کرده است. آنوقت تو بنا را به بدوبیراه گفتن گذاشته ای. اما بعد که دوباره صعودت را شروع می کنی، می فهمی که خدا چقدر دوستت داشته است. آن پایین رفتن برای بالا آمدن بهتر لازم بوده و اگر پایین نمی رفتی شاید برای همیشه پرت می شدی.
بالا می روی و هر چقدر بالاتر می روی باز هم تشنه تری و می روی و می روی تا شاید به کمال مطلق برسی.
در این صعودی که در زندگی می کنی، خیلی ها حامی تو هستند. شیرین ترین و دوست داشتنی ترین آنها پدر و مادرت هستند که همیشه با یک لبخند، یک قدم جلوتر از تو منتظر رسیدنت هستند. بعد بعضی وقتها به سرت می زند، یا شاید هم تقدیر بر این است، که مسیرت را یک کمی از آنها جدا کنی. خیلی باید شجاع باشی. چون همیشه ممکن است که نتوانی پر پرواز داشته باشی. حتی آن وقتی که می پری همیشه گوشه چشمت به مسیر پدر و مادرت است. و می دانی که هر جا ایستادی و نفست بند آمد می توانی برگردی پیششان. و خیلی وقتها، به مسیر سنگلاخ و صعب العبور که می رسی، قبل از صدا کردن خدا یادت می افتد که آنها هستند. و دست آنها همیشه بالاترت می برد. بعد هم گرمی دستشان را روی شانه هایت حس می کنی و با هم می خندید. و اگر آدم درستی باشی و قایل به وجود مطلق خدا و حق بودن کلامش، کافی است که فقط یک لحظه فکر کنی و بفهمی که چرا قادر متعال بعد از امر به پرستش خدا، حکم احسان به پدر و مادر را صادر می کند. آنجاست که شرمنده ابدی می شوی و به خودت برای در پیش گرفتن یک مسیر جدید نهیب می زنی. با این همه دلگرمی و امیدوار که به اوج نسبی که رسیدی می توانی آنها را صدا کنی و جایت را با آنها شریک شوی و با آنها بخندی. سهم آنها در به اوج رسیدنت از سهم خودت خیلی بیشتر است. یعنی شاید سهم تو فقط به اندازه جسارتت برای عوض کردن مسیر باشد.
بالا می روی و هر چقدر بالاتر می روی باز هم تشنه تری و می روی و می روی تا شاید به کمال مطلق برسی.
در این صعودی که در زندگی می کنی، خیلی ها حامی تو هستند. شیرین ترین و دوست داشتنی ترین آنها پدر و مادرت هستند که همیشه با یک لبخند، یک قدم جلوتر از تو منتظر رسیدنت هستند. بعد بعضی وقتها به سرت می زند، یا شاید هم تقدیر بر این است، که مسیرت را یک کمی از آنها جدا کنی. خیلی باید شجاع باشی. چون همیشه ممکن است که نتوانی پر پرواز داشته باشی. حتی آن وقتی که می پری همیشه گوشه چشمت به مسیر پدر و مادرت است. و می دانی که هر جا ایستادی و نفست بند آمد می توانی برگردی پیششان. و خیلی وقتها، به مسیر سنگلاخ و صعب العبور که می رسی، قبل از صدا کردن خدا یادت می افتد که آنها هستند. و دست آنها همیشه بالاترت می برد. بعد هم گرمی دستشان را روی شانه هایت حس می کنی و با هم می خندید. و اگر آدم درستی باشی و قایل به وجود مطلق خدا و حق بودن کلامش، کافی است که فقط یک لحظه فکر کنی و بفهمی که چرا قادر متعال بعد از امر به پرستش خدا، حکم احسان به پدر و مادر را صادر می کند. آنجاست که شرمنده ابدی می شوی و به خودت برای در پیش گرفتن یک مسیر جدید نهیب می زنی. با این همه دلگرمی و امیدوار که به اوج نسبی که رسیدی می توانی آنها را صدا کنی و جایت را با آنها شریک شوی و با آنها بخندی. سهم آنها در به اوج رسیدنت از سهم خودت خیلی بیشتر است. یعنی شاید سهم تو فقط به اندازه جسارتت برای عوض کردن مسیر باشد.

