۱۳۸۷ آبان ۲۵, شنبه

کارت پستال

خیلی وقت بود که قول ترجمه این داستان کوتاه را به دوستان داده بودم. امیدوارم این تاخیر را ببخشید

خواهرم به اتاقمان می آید و می گوید: «عجب منظره قشنگی!». خب، منظورش از منظره قشنگ من هستم. نگاهی به دور و بر می اندازد. میان وسایلش دنبال چیزی می گردد. من روی تختم دراز کشیده ام و درس می خوانم.
البته آنقدرها هم مشغول درس خواندن نیستم. راستش کتاب فقط جلوی چشمهایم باز است و من هر صفحه را برای مدت زمانی طولانی نگاه می کنم. هر چند دقیقه یکبار چشمهایم از جلوی کتاب فرار می کنند. بیسکوییت هم می خورم. خلاصه خواهرم به اتاق می آید و می گوید چه منظره قشنگی و بعد هم به دنبال یک چیزی می گردد. یک لیتر عطر روی خودش خالی کرده است. دقیقا می دانم که چه اتفاقی می افتد. برای همین دستم را دراز می کنم و صدای رادیو را بلند می کنم.
خواهرم با لحنی مهربان می پرسد: «کتابم را ندیده ای؟».
- می بینی که دارم درس می خوانم.
- دیدیش یا نه؟
خواهرم این عادت مزخرف را دارد که هر سوالی را دو بار تکرار کند.
- نه، کتاب لعنتی تو را ندیده ام. حتما توی توالت جا گذاشتیش.
خواهرم هجده سالش است. چهار سال بزرگتر از من است. و بدون چیزی برای خواندن به دستشویی نمی رود و بعد هم آنجا را برای قرنهای متمادی اشغال می کند. دیشب چراغ دستشویی تا ساعت دو صبح روشن بود. دلم می خواست خفه اش کنم. عادت بد دیگر او این است که دایما به من امر و نهی می کند، مخصوصا وقتی که تنها هستیم. تمام آخر هفته ها مامان و بابا می روند سراغ این یارو رسپولیه زی که تقریبا یک پسرعمو حساب می شود. خانه ای لب دریاچه دارد که من حاضرم بمیرم اما به آنجا نروم. خیلی خفه است و خود این پسر عمو جان هم شدیدا کسل کننده است. آنقدر کسالت آور است که دل آدم به حالش می سوزد. انگار که خودش هم به خاطر این حالتش از آدم معذرت خواهی می کند. در یک کلام غیرقابل تحمل است! اما مامان و بابا دیوانه قایق سواری و مردم آن اطراف هستند. هر هفته قبل از حرکت مامان چند ساعت فکر می کند که چی بپوشد و به پدرم سفارش می کندکه مبادا سوتی بدهد. هر چه که باشد موعظه گری یکی از عادات خانوادگی ما است.
آلان هم خواهرم با یک سخنرانی طولانی در مورد اینکه من باید یک بار برای همیشه مثل آدم حرف زدن را یاد بگیرم، جانم را به لبم می رساند. تا دو سال پیش تقریبا خوب با هم کنار می آمدیم. بعد رفت و با این پسره آدالبرتو دوست شد. فکرش را بکنید که یک بابایی اسمش آدالبرتو باشد. موهایش می ریزند. هر بار که می بینمش تصور می کنم که اگر خواهرم با یک کمی انرژی سرش را نوازش کند یک دسته از موهای او در دستش می ماند. برای همین همیشه این احساس را دارم که خواهرم موهایش را کنده است.
این بار خواهرم خیلی دیر دوهزاریش می افتد و می گوید: «می دانم که تو برش داشتی. زود بدش به من».
- شاید سر خورده زیر تشکت. چون که مال آدالبرتو جونت است دیشب تا صبح باهاش خوابیدی؟
باید بگویم که خوب بلدم چطوری حرصش را در بیاورم. جیغ می زند و می گوید که من همان آدم عوضی همیشگی هستم. بعد هم از اتاق بیرون می رود و در را محکم به هم می کوبد. من هم از پشت سرش داد می زنم: «ها ها! آلان کی است که مثل آدم حرف نمی زند؟».
منتظر می شوم تا صدای بوق ماشین کچل بیاید. همیشه خیلی مودبانه دوبار بوق می زند. برای همین کارهایش است که مامان دیوانه اش است. خواهرم با کفشهای پاشنه بلند در راهرو می دود و پشت سرش چند بار کلید را در قفل می چرخاند.
بلند می شوم و کتاب را از زیر تشکش در می آورم. خودم آن را آنجا گذاشته بودم. اینطوری حداقل یاد می گیرد که دیگر به حرفم گوش نکند. کتاب کلفت باحالی است. جلدش بنفش است و یک کارت پستال هم بین صفحات وسطش است. کارت پستالی بود که خودم برایش فرستاده بودم. از دیدنش عذاب وجدان بدی می گیرم. به هزار و صد دلیل باید کتاب را با عجله دوباره زیر تشک بچپانم. اما روی تخت مرتب او می نشینم. هنوز لباس خوابم تنم است و می روم زیر پتو. یک سال تابستان مامان و بابا به زور من را به یک اردوی تابستانی کنار دریا که زیر نظر کشیشها اداره می شد فرستادند و من هم حسابی از دستشان شاکی بودم. برای همین فقط برای خواهرم نامه و کارت پستال می فرستادم. دلم می خواست با آن نامه ها کاری کنم که مامان و بابا حسودیشان شود. هر چند آخر سر معلوم شد که اصلا برایشان هیچ اهمیتی نداشت. یک بار حتی فکر کردم که در نامه ها بنویسم که رو به مرگ بودم، اما آن هم هیچ فایده ای نداشت. نمی توانم بفهمم که این کارت پستال من چه ربطی به این کتاب احمقانه دوست پسر لعنتی اش دارد.
شاید یک کم دیگر درس بخوانم. وقتی سینه های آدم بزرگ می شوند تبدیل می شوند به یکی از بزرگترین بدبختی ها، چون نمی دانی که آنها را باید کجا بگذاری. من اوایل همیشه روی شکم می خوابیدم، بعد فکر کردم که شاید بهتر باشد به پهلو بخوابم چون ممکن بود که دیگر رشد نکنند. آن روزها را بیشتر با امتحان کردن لباسهای زیر خواهرم می گذراندم. این کار من حسابی عصبانی اش می کرد. خیلی زود از روی تای به هم خورده لباسهایش می فهمید که من سر کشویش بوده ام. خواهرم آدم خیلی دقیق و مرتبی است. از مدرسه گرفته تا جاهای دیگر همیشه نفر اول است. اناقمان هم همیشه رتبه اول نظم و ترتیب است. باید شش صفحه هم از تاریخ بخوانم. بی خیال. هنوز یک عالم وقت دارم.
کم کم وسوسه می شوم که یک نگاهی به این کتاب مسخره بنفش بیندازم. نویسنده اش روس است. پانصد و پنجاه صفحه. رویش نوشته شده «جلد اول»، پس حتما باید ادامه داشته باشد. لابد دایرة المعارفی چیزی است.
وقتی فبل از تعطیلات مدرسه کتابهایی را باید بخوانیم به ما می دهند اول به تعداد صفحه هایشان نگاه می کنم و این کار دیگر برایم عادت شده است. کتابهایی که مدرسه برای تعطیلاتمان می دهد بیشتر داستانهای دق آوری راجع به بچه های فقیر و یتیم هستند و حتما هدف از خواندن آنها هم این است که ما بفهمیم چه موجودات خوشبختی هستیم. دست آخر هم باید آنها را خلاصه کنیم و تلخیص کتاب چیزی به غیر از فهرست بالا بلندی از بدبختی و بیچارگی بچه های بینوا از آب در نمی آید. اظهار نظر پایانی ما هم باید در انتهای آن باشد و باید بگوییم که چقدر برای آنها متاسف هستیم. واقعا کتابهای وحشتناکی هستند...هر چند، خود تعطیلات هم هیچوقت چنگی به دل نمی زنند.
اول کتاب طوماری با عنوان مقدمه همراه با عکس نویسنده چاپ شده است. مردکه پیر. کتاب را ورق می زنم و خیلی سرسری و بی حوصله چند تا کلمه را نگاه می کنم. فقط برای این که بهفمم به غیر از اینکه کتاب دوست پسرش است، خواهرم چه چیز جالب دیگری در آن می بیند. جلوتر که می روم می بینم که او زیر بعضی از جمله هایش را خط کشیده است. مثلا این: «برخی می گویند که زنان قادرند مردی را به خاطر خصایص بدش دوست بدارند. اما من از شوهرم به خاطر تمام اخلاق خوبش و نقاط مثبتش متنفر هستم». از خودم می پرسم که آیا این جمله می تواند ربطی به آن دوست پسر کچلش داشته باشد یا خیر و اگر اینطور است بیشتر متوجه خوبیهایش است یا بدیهایش. یک جمله دیگر هم هست: «ای خدا! چطور ممکن است که گوشهایش اینقدر بدترکیب باشند؟». از این جمله خیلی خوشم می آید. تا حالا فکر نکرده بودم که گوشهای آدمها می توانند زشت باشند. حتی نمی دانم گوشهای خودم چه ریختی هستند و اگر خیلی تصادفی یکی از آنها را وسط خیابان ببنینم مسلما نمی توانم بشناسمش. دفعه بعد که آدالبرتو به خانه مان بیاید حتما گوشهایش را کنترل می کنم. هر چند که الآن هم می دانم که فاصله خیلی کمی با همان چهارتا شود مو که روی سرش مانده اند دارد.
شاید گوشهای شوهر راوی داستان پشمالو هستند. البته هنوز نفهمیده ام که راجع به گوشهای شوهرش حرف می زند یا گوشهای کس دیگر. کتاب پر است از اسمها و عناوین روسی. خلاصه این کتاب مسلما چیز افتضاحی از آب در می آید. اول کتاب هم هیچ فهرستی از عناوین داخل کتاب نیست.
باید حتما درس بخوانم. فقط یک دقیقه دیگر. بعدش کتاب را می بندم و بلند می شوم. قول می دهم. تختم را هم حتما مرتب می کنم. البته تخت خواهرم را هم به هم ریخته ام. شاید هم لباس خوابم را درآوردم و یک دوشی گرفتم. به نظرم یک کمی بو می دهم. ذهنم هنوز درگیر گوشها است. فقط می خواهم یک کمی از اول و آخر کتاب را بخوانم، بعد هم به کارهای خودم می رسم.
به این جمله می رسم: «همه خانواده های خوشبخت به هم شبیه هستند. اما هر خانواده بدبختی و مصیبتهای خاص خودش را دارد». از خودم می پرسم که خانواده ما خوشبخت است یا بدبخت. هر کدام از ما جوابی متفاوت برای این سوال داریم. پدرم ممکن است حسابی سوتی بدهد. در این فکر هستم و یک دفعه متوجه می شوم که چشمهایم که قبلا از خطی به خط دیگر می پریدند، الآن دیگر کلمات را به ترتیب دنبال می کنند.
«در خانواده ابلونسکی همه چیز زیر و رو بود. خانم خانه متوجه رابطه شوهرش با زنی فرانسوی شده بود که قبلا معلم سر خانه بچه ها بوده است. برای همین به شوهرش گفته بود که دیگر نمی تواند با او زیر یک سقف زندگی کند». جمله های بعدی توصیف سایر امورات خانه و نوکرها که برای بچه ها که به امان خدا رها شده اند غذا نمی پختند، بودند. سبک نویسنده به نظرم کمی طنزآمیر می آید.
دیگر اصلا حوصله خواندن آن شش صفحه از کتاب تاریخ را ندارم. شاید امشب بعد از شام درس بخوانم. نه. یک ساندویچ برای خودم درست می کنم و از خیر شام می گذرم. اینطوری مجبور نیستم تمام اتفاقاتی را که پیش پسرعمو رسپولیه زی افتاده است را مو به مو بشنوم. اسم شوهر راوی داستان استفانو آرکادویچ است. فکر کنم خود اوست که گوشهای پشمالو دارد. اینجا می گوید که یک کمی هم چاق است. البته شاید یک کمی عقب تر بود. آنجایی که راوی سرش جیغ و داد می کرد به نظرم یک کمی چاق و کوتاه آمد. درست مثل پدرم. شاید چون موهای روی گوشش شنواییش را کم کرده اند زنش آن همه جیغ می کشد تا بگوید نامه ای بدون امضا به دستش رسیده است و شوهرش هم درست عین احمقها بی تفاوت جلویش ایستاده است و می خندد. حالش را خوب می فهمم. خیلی وقتها وقتی خبر بدی می رسد آدم از روی ناچاری می خندد. البته این خنده ها اصلا جالب نیستند. خود من هر چقدر ناراحتی ام بیشتر باشد بر عکس بقیه که قیافه ماتم زده به خودشان می گیرند، خنده ام می گیرد. فکر می کنم که ماتم گرفتگی بقیه به خاطر این است که آن خبر بد زیاد هم برایشان مهم نیست.
در این فکر و خیالها که هستم به خواندن کتاب ا دامه می دهم. می خواهم ببینم که آیا استفانو موفق می شود که سر و ته قضیه را هم بیاورد یا نه. خیلی جالب است که موقع کتاب خواندن می توانم در ذهنم صحنه های داستان را مجسم کنم: صورت راوی داستان و کارهایی که شوهرش می کند و .... خیلی دلم می خواهد که زیر این جمله را خط بکشم: « استفانو می گوید: باید خود را سرمست رویای دیگر، که همان زندگی است بکنم». به نظرم خیلی بهتر از جمله هایی است که خواهرم زیرشان را خط کشیده است. مداد دم دستم نیست. با ناخنم زیرش را خط می کشم و گوشه صفحه را تا می زنم. اینطوری راحت پیدایش می کنم. شاید هم یکبار در انشا ازش استفاده کردم و اگر معلم ایتالیایی مان هم بگوید چرت است، همانجا حالیش می کنم که جمله خود تولستوی است.
بیسکوییتهایم تمام شده اند. حتی خورده های ته جعبه را هم خورده ام. با کتاب از جایم بلند می شوم و انگشتم را لای آن می گذارم تا صفحه را گم نکنم.
نمی دانم چرا یخچال خانه ما پر از غذاهای پس مانده است. لیموهای خشک و نصف شده، فنجانهایی که دور دهانه اش قهوه خشک ماسیده است و بسته های ژامبون مانده مال شش ماه پیش. انگار که مامان موقع خرید فقط پس مانده ها را می خرد. باز هم خوب است که ته یخچال یک بسته چیپس تازه پیدا می کنم. مامان حتما برای روز مبادا و مواقعی که کسی سر زده از راه برسد، قایمشان کرده است و چون به غیر از آن پسره کچل کسی به خانه مان نمی آید، چیپسهای مهمانها را بر می دارم و به حمام می روم. شیر آب را باز می کنم و با کتاب لبه وان می نشینم. به نظرم می آید که درست عین خواهرم شده باشم. کتاب می خوانم و هر از چند گاهی آب داغ را بیشتر باز می کنم تا آب داخل وان یخ نکند. به صفحاتی که خوانده ام نگاه می کنم که کم هم نیستند. خواهرم با دیدن من در این وضعیت چه فکری می کند؟ به مامان و بابا و پسر عمو رسپولیه زی فکر می کنم. اصلا نمی خواهم جای آنها باشم. هر بار که حواسم با این فکر ها پرت می شود کتاب را تکان می دهم، این بار یک دفعه از دستم لیز می خورد. زود می گیرمش که داخل آب نیفتد، اما کارت پستالم از لای آن سر می خورد و روی آب داخل وان شناور می شود. فوتش می کنم تا حرکت کند. قایقهای روی کارت پستال داخل وان حمام شنا می کنند.

از کتاب "خواندن و عاشق شدن" اثر آناماریا تستا